رضا قليخان هدايت
1891
مجمع الفصحاء ( فارسي )
نفرستيم پيام و نگويى به حسن عهد * كاندر حصار بسته چو بيژن چگونهء گر در حضيض برنشدت باژگونهبخت * در اوج برفراخته گردن چگونهاى اى تيغ اگر نيام به حيلت نخواستى * در دكهيى برهنه چو سوزن چگونهاى در هيچ حمله هرگز نفكندهاى سپر * با حملهء زمانهء توسن چگونهاى باشد ترا ز دوست يكايك تهى كنار * با دشمن نهفته به دامن چگونهاى از زهر مار و تيزى آهن بود هلاك * با مار حلقه گشته ز آهن چگونهاى در باغ نوشكفته نرفتى همى به گشت * وز بيم رفته دمگه گلخن چگونهاى آباد جاى نعمت نامد ترا به چشم * محنت زده به ويران معدن چگونهاى اى بوده بام و روزن تو چشم آفتاب * در سمج تنگ بىدر و روزن چگونهاى اى شاهباز دشت گذار شكار دوست * بسته ميان خاك نشيمن چگونهاى بر ناز دوست هرگز طاقت نداشتى * امروز با شماتت دشمن چگونهاى من مرغزار بودم و تو شير مرغزار * با من چگونه بودى بيمن چگونهاى و له ايضا اى سرد و گرم دهر كشيده * شيرين و تلخ چرخ چشيده اندر هزار باديه گشته * بر تو هزار باد وزيده در چند كارزار فتاده * در چند مرغزار چريده بر بحرها چو باد گذشته * در دشتها چو ابر تنيده بىبيم در حوادث جسته * بىباك با سپهر چخيده باغيست خاطر تو شكفته * شاخيست فكرت تو دميده هركس برى ز شاخ تو برده * هركس گلى ز باغ تو چيده چهره ز زخم درد شكسته * قامت ز بار رنج خميده لرزان به تن چو ديو گرفته * پيچان به تن چو مارگزيده جان از تن تو رخت ببسته * هوش از دل تو پاك رميده نه پى به كام راست نهاده * نه مى به كام خويش مزيده